حالا برگردیم به اولین روزهایی که همهچیز برای من شروع شد...
شاید قصهی من از همان آجرهای کودکی شروع شد…
کودکی من در کرج گذشت؛ شهری که آن روزها برای من پر از کشف و خیال بود.
پدرم از جوانی در کارخانهی جهانچیتِ کرج کار میکرد و بعد از ازدواج با مادرم، زندگیمان در کرج و مهرشهر، فاز ۴ ادامه پیدا کرد.
اما چیزی که بیشتر از همه از آن سالها در ذهنم مانده، بازیهای کودکانهام است؛ بازیهایی ساده، با کمترین امکانات، اما با دنیایی بزرگ در ذهن من.
آن روزها خبری از اسباببازیهای رنگارنگ و گرانقیمت نبود.
یکی از وسایل بازی مورد علاقهام، چند تکه آجر اسباببازی بود.
اما من با همان آجرهای ساده، دنیای خودم را میساختم…
در ذهنم ملکهها و پرنسسهایی خلق میکردم و برایشان لباس طراحی میکردم.
آجرها را از پایین طوری کنار هم میچیدم که شبیه یک دامن زیبا برای یک عروس یا ملکه میشد. بعد یک تکه نایلون یا تور روی آن قرار میدادم و برایش یک لباس و ظاهر زیبا میساختم.
شاید آن زمان خودم نمیدانستم دارم چه کار میکنم؛
فقط برایم یک بازی کودکانه بود.
اما امروز که به گذشته نگاه میکنم، میبینم حتی در همان سالها هم از یک چیز ساده، چیزی تازه خلق میکردم.
من با چند آجر ساده، چیزی را که در ذهنم بود به یک تصویر واقعی تبدیل میکردم.
✨ یک تکه از گذشته
شاید اولین نشانههای علاقهی من به زیبایی، طراحی و خلق کردن، همان روزهایی بود که برای پرنسسهای خیالیام لباس میساختم.
آن روزها نمیدانستم این بازیهای کودکانه قرار است روزی به بخشی از مسیر زندگی حرفهای من تبدیل شوند.
اما امروز که به آن روزها فکر میکنم، یک سؤال برایم جالب است:
آیا بعضی از علاقههای واقعی ما، خیلی زودتر از آن چیزی که فکر میکنیم، خودشان را نشان نمیدهند؟
و شاید قصهی من، از همان آجرهای کوچک شروع شده بود…
ادامه دارد…
فکر میکنم یکی از ویژگیهایی که از همان کودکی با من بود، علاقه به جمع کردن آدمها و بازیهای گروهی بود
من عاشق این بودم که بچهها دور هم جمع شوند، با هم بازی کنیم و برای خودمان یک جمع داشته باشیم.
یادم میآید پدرم وقتی از سر کار برمیگشت، خسته بود؛ اما همین که میدید دوباره بچهها را دور خودم جمع کردهام، دنبالمان میافتاد! 
انگار من یک مأموریت همیشگی داشتم:
بچهها را پیدا کنم، جمعشان کنم و یک بازی راه بیندازم!
حتی وقتی برای سفر به شمال میرفتیم، دخترهای همسایه منتظر برگشتنم بودند.
یادم هست وقتی میخواستیم برگردیم، گریه میکردند و میگفتند:
«امالبنین کی برمیگرده؟»
آن زمان اینها برای من فقط بازی و خاطرات شیرین کودکی بود.
اما امروز که به گذشته نگاه میکنم، میبینم آن علاقه به جمع، ارتباط گرفتن، کنار هم آوردن آدمها و ساختن یک گروه، همیشه بخشی از شخصیت من بوده.
سالها بعد، همین ویژگی کمکم شکل دیگری پیدا کرد؛از یک علاقهی کودکانه تبدیل شد به توانایی مدیریت، راهبری و کار با تیم.
امروز دیگر قرار نیست بچهها را برای بازی دور هم جمع کنم؛حالا آدمهایی را در کنار هم قرار میدهم که قرار است با هم رشد کنند، یاد بگیرند، کار کنند و یک هدف مشترک را بسازند.
وقتی به گذشته نگاه میکنم…
میبینم بعضی از تواناییهایی که امروز فکر میکنیم «یاد گرفتهایم»، شاید سالها قبل در وجودمان بودهاند؛ فقط هنوز اسمشان را نمیدانستیم.
من از بچگی عاشق جمع کردن آدمها بودم؛ امروز این علاقه، تبدیل شده به بخشی از مسیر من در مدیریت و راهبری تیمها.
و این تازه یکی از نشانههایی بود که بعدها مسیر حرفهای من را شکل داد…
میراث پدرم عشق به آدما
میراثی که پدرم برایم گذاشت؛ عشق به آدمهاوقتی امروز به خودم نگاه میکنم، میبینم بخشی از چیزهایی که در شخصیت من پررنگ شده، ریشه در کودکی و خانوادهام دارد.عشق به آدمها، احترام گذاشتن، جمع کردن آدمها دور هم، ساختن لحظههای شاد، مدیریت و راهبری...فکر میکنم اینها بخشی از میراثی بود که از پدر مرحومم، علیرضا صفری، برای من به جا ماند.پدرم آدمی بود که برای من، معنای احترام و ارتباط با آدمها را با رفتارش نشان داد.روحش شاد و یادش همیشه با من. یک خداحافظی و یک شروع تازهوقتی کلاس سوم ابتدایی بودم، پدرم تصمیم گرفت از کرج به شمال برگردیم؛ به روستایی که محل زندگی پدر و مادرم بود.روستای گلیرد (جویبار)در آنجا خانه ساختیم و ساکن شدیم.و منِ کودک، با تمام خاطرات شیرین سالهای کودکیام در کرج خداحافظی کردم و وارد فصل تازهای از زندگی شدم.اما یک قصه هنوز با من آمده بود...جرقهای که خاموش نشده بود!وقتی در کرج زندگی میکردیم، یک همسایه داشتیم به اسم بهجت خانم.بهجت خانم خیلی شیک و مرتب بود و یکی از اتاقهای خانهاش را تبدیل کرده بود به آرایشگاه.من که از دیدن آن فضا و کار کردنش ذوق میکردم، به مادرم میگفتم:«مامان، میشه منم آرایشگر بشم؟» مامانم هم که حساسیت پدرم را میدانست و احتمالاً میخواست فعلاً حواس من را از این فکر پرت کند، میگفت:«نه!»و من هم فعلاً بیخیال میشدم...اما غافل از اینکه بعضی علاقهها قرار نیست با یک «نه» از بین بروند!وقتی به گلیرد آمدیم، همان جرقه دوباره شروع کرد به قلقلک دادن امالبنین ۹ ساله! شاید آن زمان هیچکس فکر نمیکرد همین سؤال سادهی یک دختر بچه:«میشه منم آرایشگر بشم؟»روزی تبدیل شود به مسیری که بیش از سه دهه از زندگی من را شکل بدهد.و اینجا بود که قصهی من با صنعت زیبایی آرامآرام جدیتر شد...
ادامه دارد...
وقتی یاد گرفتن یک مهارت آسان نبود
در روستای ما یک آرایشگر بود به نام رباب خانم.
آن سالها، مخصوصاً در روستاها، تعداد آرایشگرها خیلی کم بود.
خانمها شاید هر دو سه ماه یکبار به آرایشگاه میرفتند؛ آن هم با همان رسم و حالوهوای قدیم.
بخش مهمی از کار آرایشگرها هم مربوط به عروسها بود و مهارت آرایشگر، بیشتر در کار عروس خودش را نشان میداد.
من وقتی فهمیدم در روستا یک آرایشگر هست، دوباره افتادم به جان مامان! 😄
گفتم:
«مامان، تو رو خدا با رباب خانم صحبت کنه، بذاره من آرایشگری یاد بگیرم!»
نمیدانم چرا با آن سن کم، اینقدر دلم میخواست این کار را یاد بگیرم؛ اما علاقهاش واقعاً در وجودم بود.
مامانم با رباب خانم صحبت کرد…
اما جواب نه بود.
آن زمان، آرایشگرها معمولاً مهارتشان را بهراحتی به دیگران یاد نمیدادند.
نگران بودند اگر کارشان را به کسی آموزش بدهند، آن فرد بعدها رقیبشان شود و مشتریهایشان را از دست بدهند.
البته شرایط آن زمان با امروز خیلی فرق داشت.
اما وقتی امروز به آن روزها فکر میکنم، میبینم فرهنگ آموزش چقدر تغییر کرده است.
امروز من و تیمم دقیقاً نگاه متفاوتی داریم.
ما قرار نیست مهارتمان را برای خودمان نگه داریم.
قرار است مهارت را آموزش بدهیم، آدمها را رشد بدهیم و کمکشان کنیم روی پای خودشان بایستند.
در مجموعهی ما، هدف فقط این نیست که یک نفر یک مهارت زیبایی یاد بگیرد و بعد دنبال کار بگردد.
ما میخواهیم هر مهارتآموز، کمکم بتواند مدیر یک مینیبیزینس خودش شود؛
یعنی مهارت داشته باشد،
مشتری جذب کند،
خودش را معرفی کند،
فروش را یاد بگیرد،
ارتباط مؤثر بسازد
و در نهایت برای مسیر حرفهای خودش تصمیم بگیرد.
✨ یک تفاوت بزرگ
آن روزها ترس از دست دادن مشتری باعث میشد مهارت پنهان بماند؛ امروز من باور دارم رشد واقعی وقتی اتفاق میافتد که چیزی را که بلدیم، به دیگران هم یاد بدهیم.
شاید اگر رباب خانم آن روزها دست من را میگرفت و آرایشگری را یادم میداد، مسیر من خیلی زودتر شروع میشد…
اما او ندانسته، یک چیز مهم دیگر به من یاد داد:
گاهی یک «نه» پایان مسیر نیست؛ میتواند شروع یک مسیر تازه باشد.
و برای امالبنین ۹ ساله، این تازه اول ماجرا بود…
ادامه دارد…
نشانههایی که من آن روزها نمیشناختم
نشانههایی که من آن روزها نمیشناختم
بعد از ماجرای رباب خانم، یک اتفاق جالب افتاد…
من دیگر ناخودآگاه، هر وقت دفتر و کاغذی دستم میگرفتم، شروع میکردم به کشیدن چهره، ابرو، نیمرخ صورت، عروس و داماد، دستهگل عروس و چیزهایی از این جنس.
دفتر خاطراتم پر شده بود از همین نقاشیها.
امروز که به گذشته نگاه میکنم، حس میکنم شاید یک پیام درون من بود که آرامآرام داشت من را به سمت چیزی که قرار بود در آینده باشم، هدایت میکرد.
من آن زمان اسمش را نمیدانستم؛
اما علاقهام داشت مسیرش را به من نشان میداد.
با این حال، آن روزها کسی خیلی این چیزها را جدی نمیگرفت.
من بزرگتر شدم و همانجا در روستا به مدرسه رفتم.
زنگ تفریح که میشد، یک کار ثابت داشتم!
بچهها دفترشان را میآوردند و من برایشان چهره، عروس و نقاشیهای مختلف میکشیدم.
هرکسی چیزی میخواست، من هم با ذوق برایش میکشیدم.
و این داستان فقط به نقاشی ختم نمیشد…
انگار مدیریت هم از همان مدرسه با من بود
از همان سالهای مدرسه، باز هم پای جمع کردن آدمها و کار گروهی وسط بود.
مبصر کلاس بودم،
مجری برنامههای علمی و تفریحی مدرسه میشدم،
در آزمونهای علمی شرکت میکردم و رتبه میآوردم.
حتی روزهایی که معلم سر کلاس نمیآمد، گاهی مسئولیت کلاس را به من میسپردند.
یعنی باید دو ساعت، یک کلاس پر از بچه را مدیریت میکردم!
حالا فکر کنید امالبنینِ آن سالها چطور باید این کار را میکرد؟!
گاهی روی میز میزدم و برای بچهها آواز میخواندم، با آنها برنامه اجرا میکردم و کاری میکردم کلاس از کنترل خارج نشود.
شاید امروز اسمش را بگذاریم مدیریت جمع و ایجاد ارتباط؛
اما برای من آن روزها فقط یک بازی و مسئولیت مدرسه بود.
مسئولیتی که باید جدی میگرفتم
حتی در مورد نظم و مسئولیتپذیری هم به من اعتماد میکردند.
یادم هست معلمها و مدیر مدرسه، مسئولیتهایی را به من میسپردند؛ مثلاً اگر دانشآموزانی نمرههای خیلی پایینی میگرفتند، باید اسامیشان را برای آخر هفته معرفی میکردم.
من هم چون مسئولیت به من سپرده شده بود، آن را جدی انجام میدادم.
البته آن زمان، شیوههای تربیتی با امروز خیلی فرق داشت و متأسفانه بعضی بچهها به خاطر نمرههای پایین، آخر هفتهها با خطکش تنبیه میشدند.
امروز که به آن سالها نگاه میکنم، بخش مهمی که برای من مانده، خودِ تنبیه نیست؛ بلکه اعتمادی است که مدرسه به من برای پذیرفتن مسئولیت میکرد.
آن روزها کسی به من نمیگفت «تو یک لیدر هستی».
کسی نمیگفت «تو استعداد مدیریت داری».
اما اتفاقها یکییکی داشتند این ویژگیها را در من تمرین میکردند.
وقتی امروز به کودکیام نگاه میکنم…
میبینم آن دختر بچهای که در دفترش چهره و عروس میکشید،
همان دختری که بچهها دورش جمع میشدند،
همان که جلوی کلاس میایستاد و برنامه اجرا میکرد،
همان که مسئولیت کلاس را قبول میکرد…
آرامآرام داشت خودش را برای مسیر آیندهاش آماده میکرد.
من آن روزها نمیدانستم قرار است چه کسی باشم.
اما انگار درونم، خیلی زودتر از خودم میدانست…
از نوجوانی تا مادری اما عشق من به آرایشکری ماند
دوران مدرسهام در روستا گذشت.
وقتی به سوم راهنمایی رسیدم، در اوج نوجوانی بودم؛ پر از هیجان، آرزو، فکر آینده و هدفهای بزرگ.
آزمونهای علمی میدادم، برای آیندهام خیالپردازی میکردم و هزار فکر و آرزو در سرم بود.
اما ناگهان…
پای ازدواج به زندگیام باز شد.
ازدواج کردم و مسیر زندگیام تغییر کرد.
بعد از عروسی، در خانهی مادرشوهرم در روستا زندگی میکردیم؛ خانهای ساده در دل باغ، با فقط دو اتاق و امکاناتی بسیار محدود.
یک اتاق برای من و جهیزیهام بود.
اما درست کنار خانهی مادرشوهرم، یک اتفاق مهم برای مسیر حرفهای من در حال شکل گرفتن بود…
همسایهای که برای من یک مدرسه بود
جاریام، لیلا خانم، آرایشگر بود.
آن هم نه یک آرایشگر معمولی.
لیلا خانم در روستای شورکا و روستاها و شهرهای اطراف، آرایشگری شناختهشده و محبوب بود.
آن زمان اگر کسی عروسی داشت، لیلا خانم را با تمام وسایلش به خانهی عروس میبردند.
آرایش عروس، بند انداختن و آماده کردن عروس برای مراسم، بخشی از کارش بود.
و من با چشمهای یک دختر جوان، همهچیز را با دقت نگاه میکردم.
ابرو؛ هنری که با یک نوک قیچی انجام میشد!
لیلا خانم مهارت آرایشگریاش را زمانی که در تهران کار میکرد یاد گرفته بود.
یکی از چیزهایی که واقعاً من را مجذوب میکرد، مهارتش در برداشتن ابرو بود.
خط صاف، هلال و مدلهای مختلف را آنقدر تمیز و دقیق درمیآورد که باورکردنی نبود.
و جالبتر اینکه خیلی از این ظرافت را فقط با نوک قیچی انجام میداد.
یک خط قیچی، یک انگشت و دقتی فوقالعاده!
این کار واقعاً مهارت میخواست.
ابروها را آنقدر تمیز و مرتب کار میکرد که موها را منظم، لایهلایه و دقیق روی هم قرار میداد.
امروز که سالها از آن روزها گذشته، هنوز معتقدم:
ابرو یکی از قلبهای تپندهی مهارت یک آرایشگر است.
اما محبوبیت لیلا خانم فقط به خاطر مهارتش نبود.
هم کارش خوب بود، هم اخلاقش خوب بود، هم مشتریمدار بود.
و این سه ویژگی، چیزی بود که من فقط تماشا نمیکردم؛
داشتم یاد میگرفتم.
من یک هنرجوی تماموقت بودم!
انگار زندگی من را دقیقاً جایی قرار داده بود که باید میبودم.
در خرید عروسیام یک جعبهی چهارطبقهی آرایش داشتم؛ پر از سایه، پنکیک، رژلب و وسایل سادهی آرایشی.
من هر چیزی را که در آرایشگاه لیلا خانم میدیدم، وقتی به خانه برمیگشتم روی خودم تمرین میکردم.
او آموزش میداد و من کنار دستش میایستادم.
وقتی برای عروسی میرفت، من هم با او میرفتم.
تماشا میکردم، سؤال میپرسیدم، تمرین میکردم و دوباره تمرین میکردم.
من آن روزها شاید اسمش را نمیدانستم، اما داشتم بهصورت واقعی کارآموزی میکردم.
هر روز کنار لیلا خانم بودن، کمکم من را برای ورود به دنیای آرایشگری آماده میکرد.
اما باز هم زندگی تصمیم دیگری برای من داشت…
از روستا به جویبار
بعد از مدتی، زندگیمان از روستا به جویبار منتقل شد.
وقتی به جویبار آمدم، باردار بودم.
فقط ۱۶ سال داشتم.
اما حتی با وجود بارداری، درس و مدرسهام را رها نکردم.
درس میخواندم،
برای آینده تلاش میکردم
و در کنار آن، آرایشگری را هم روی خودم تمرین میکردم.
انگار هر اتفاقی که در زندگیام میافتاد، نمیتوانست علاقهای را که از کودکی در وجودم شکل گرفته بود، خاموش کند.
تا اینکه…
اردیبهشت سال ۱۳۷۳، در سال سوم دبیرستان، دخترم آزاده به دنیا آمد.
من فقط ۱۷ ساله بودم که مادر شدم.
یک دختر نوجوان با هزار آرزو…
که حالا باید مادر میشد.
زندگی من وارد فصل تازهای شده بود؛ فصلی که مسئولیتهایش خیلی بزرگتر از سن من بود.
اما یک چیز هنوز در من زنده بود:
عشق به یاد گرفتن و ساختن یک مسیر برای خودم.
و این عشق قرار نبود به این راحتیها تسلیم شرایط زندگی شود…
ادامه دارد…
مادر شدم، اما مسیر رشد من متوقف نشد
به دنیا آمدن آزاده، زندگی من را وارد فصل تازهای کرد؛
اما یک چیز را تغییر نداد:
علاقهی من به یاد گرفتن و ساختن آیندهام.
آزاده امروز دندانپزشک اطفال در ساری است و هر بار که به مسیر رشدش نگاه میکنم، برایم یادآور همان روزهایی است که با وجود سن کم، خودم هم داشتم مسیر زندگیام را میساختم.
مادر شدن هم مانع درس خواندنم نشد.
در جویبار مستأجر بودیم و من در یک خانوادهی گرم، صمیمی و مهربان زندگی میکردم.
حسنآقا، پدر خانواده، دبیر بود و خدیجه خانم، مادر خانواده، در کنار بزرگ کردن هفت فرزند، کارهای خانه و بیرون از خانه را هم مدیریت میکرد.
وقتی فهمید من باردارم، انگار من هم شدم بچهی هشتم خانواده! ❤️
آن روزها محبتشان برای من خیلی باارزش بود.
انگار هر جا میرفتم، آدمها دور من جمع میشدند
این ویژگی فقط مربوط به دوران کودکیام نبود.
وقتی در روستا زندگی میکردم، بچههای فامیل، خواهرشوهر و برادرشوهرها همیشه دور و بر من بودند.
وقتی به جویبار آمدم، دخترهای خدیجه خانم هم شدند همراهان همیشگی من.
با هم بودیم، حرف میزدیم، میخندیدیم، خوش میگذراندیم و وقتی آزاده به دنیا آمد، کنارم بودند و کمکم میکردند.
امروز که به گذشته نگاه میکنم، میبینم علاقه به جمع کردن آدمها، ارتباط گرفتن و ساختن یک فضای خوب واقعاً همیشه با من بوده.
شاید آن زمان اسمش را «کاریزما» یا «لیدری» نمیگذاشتم.
فقط خودم بودم؛
آدمها را دوست داشتم و با عشق کنارشان بودم.
و جالب اینجاست که همیشه یک اتفاق دوطرفه برایم میافتاد:
من از بودن کنار آدمها لذت میبردم و آدمها هم از بودن کنار من حالشان خوب میشد.
من عشق میدادم،
آنها محبت میکردند،
من چیزی یاد میگرفتم
و هر بار از ارتباط با آدمها به یک آگاهی تازه میرسیدم.
شاید یکی از بزرگترین سرمایههای زندگی من همین بوده:
آدمها.
و دوباره… آرایشگری!
آزاده به دنیا آمد.
شش ماهش شد.
من همچنان درس میخواندم و زندگیام را جلو میبردم.
اما درست همان موقع، یک اتفاق دیگر افتاد…
انگار یک دکمه در ذهنم دوباره روشن شد! 😄
داستان آرایشگری من دوباره تیک خورد…
همان علاقهای که از کودکی رهایم نکرده بود، دوباره خودش را نشان داد.
و این بار قرار بود اتفاقی بیفتد که مسیر زندگی من را جدیتر از همیشه به سمت صنعت زیبایی ببرد.
ادامه دارد…
باید هم مادر میبودم، هم شاگرد، هم دانشآموز
از اینکه بالاخره قرار بود آرایشگری را یاد بگیرم، سراسر ذوق بودم.
اما یک مسئلهی مهم وجود داشت:
من یک بچهی کوچک داشتم.
آزاده فقط شش ماهش بود و کسی هم نزدیک من نبود که بتوانم او را برای چند ساعت به او بسپارم.
از طرفی باید درس و مدرسهام را هم ادامه میدادم.
اما من یک هدف داشتم:
باید یاد میگرفتم.
رفتم با خدیجه خانم صحبت کردم.
اولش گفت:
«نه امالبنین! من خودم هفت تا بچه دارم، به اندازهی کافی کار و مشغله دارم.»
حق هم داشت.
هفت بچه، خانه، زندگی و هزار مسئولیت…
اما خدیجه خانم، با وجود همهی این خستگیها، قلب مهربانی داشت.
راستش را بخواهید، آن روزها من آنقدر عاشق درس خواندن و یاد گرفتن بودم که شاید گاهی به نگهداری از آزاده آنطور که باید نمیرسیدم.
خدیجه خانم کمکم برای آزاده مثل یک مادربزرگ مهربان و دلسوز شد.
گاهی خسته میشد، گاهی گلایه میکرد و حتی گاهی از دست من ناراحت میشد؛
اما من چون هدف بزرگی در سرم داشتم، خیلی از این حرفها را به دل نمیگرفتم.
فقط میدانستم که باید مسیرم را ادامه بدهم.
سخت بود؛ واقعاً سخت بود!
گاهی آزاده را با خودم میبردم.
باید شرایط را جور میکردم تا هم از بچهام مراقبت کنم، هم آموزش ببینم، هم مدرسهام را ادامه بدهم.
اما من با تمام وجودم تلاش میکردم که این مسیر خوب پیش برود.
و یک چیز دیگر هم برایم مهم بود:
نمیخواستم محبت خدیجه خانم را نادیده بگیرم.
برای همین سعی میکردم هر طور که میتوانم زحمتش را جبران کنم.
مثلاً وقتی بچههایش صبح به مدرسه میرفتند، صبح زود میرفتم خانهشان.
خانه را مرتب میکردم،
ظرفها را میشستم،
در کارهای خانه کمکش میکردم…
میخواستم به زبان خودم بگویم:
«میدونم داری برای من و بچهام زحمت میکشی؛ من هم قدردانتم.»
شاید پولی نداشتم که بابت نگهداری از بچهام پرداخت کنم، اما میتوانستم محبت و زحمتش را با محبت و زحمت جواب بدهم.
و همین همراهیها کمک کرد من بتوانم مسیرم را ادامه بدهم.
✨ آن روزها یک چیز را خوب یاد گرفتم
گاهی برای رسیدن به یک هدف، فقط انگیزه کافی نیست.
باید راهش را پیدا کنی.
باید از آدمها کمک بگیری،
مسئولیتهایت را مدیریت کنی،
قدردان کسانی باشی که کنارت هستند
و برای چیزی که میخواهی، واقعاً تلاش کنی.
من آن روزها فقط آرایشگری یاد نمیگرفتم.
داشتم مدیریت زندگی را هم یاد میگرفتم.
مادر بودن،
دانشآموز بودن،
شاگرد بودن
و ساختن آینده…
همه با هم.
و این شاید یکی از سختترین، اما مهمترین فصلهای زندگی من بود.
یک قدم تازه؛ از یادگیری آرایشگری تا مدرک فنیوحرفهای
چند ماهی بود که نزد رقیه خانم آرایشگری یاد میگرفتم و کمکم داشتم وارد دنیای جدیتری از این حرفه میشدم.
آن سالها در جویبار هنوز آموزشگاههای فنیوحرفهای مثل امروز گسترده نبود و امکانات رفتوآمد هم واقعاً محدود بود. از طرفی من یک بچهی کوچک داشتم و رفتوآمد برایم ساده نبود.
یک روز رقیه خانم به من گفت:
«امالبنین، الان کسانی که آرایشگری یاد میگیرند، میتوانند در آموزشگاههای آزاد فنیوحرفهای آموزش ببینند و مدرک بگیرند. اگر دوست داری، برو مدرکت را هم بگیر.»
همین یک جمله برای من کافی بود تا دوباره ذوق یادگیری در دلم روشن شود.
با چند نفر از بچههای جویبار هماهنگ کردیم؛ پنج نفر بودیم و تصمیم گرفتیم هفتهای دو بار با هم به قائمشهر برویم.
مقصد ما آموزشگاه میخک در خیابان ساری بود؛ با مدیریت خانم سیمین دفتری.
آن زمان عنوان مدرکی که میگرفتیم، «آرایش» بود و سالها بعد این عنوان به شکل «آرایش و پیرایش» توسعه پیدا کرد.
آن روزها شاید برای ما فقط گرفتن یک مدرک بود؛ اما امروز که به گذشته نگاه میکنم، میبینم همان مدرک، یکی از قدمهای مهم من برای حرفهایتر شدن در صنعت زیبایی بود.
آرایش و پیرایش؛ دو مسیر مهم در صنعت زیبایی
امروز رشتههای صنعت زیبایی خیلی تخصصیتر و تفکیکشدهتر شدهاند.
بهطور کلی، پیرایش بیشتر به مهارتهایی مربوط میشود که با برداشتن، کوتاه کردن یا فرم دادن مو و موهای صورت سروکار دارند؛ مثل:
– پیرایش صورت
– پیرایش ابرو
– کوتاهی موی زنانه
– و رشتههای تخصصی مشابه
در مقابل، در بخش آرایش بیشتر با اضافه کردن و ایجاد تغییرات زیبایی در مو و چهره سروکار داریم؛ مثل:
– آرایش و میکاپ
– شینیون
– آرایشگر مو
– آرایش دائم زنانه
– و رشتههای تخصصی دیگر
امروز تقریباً هر کدام از این مهارتها مسیر آموزشی و تخصصی خودش را دارد و برای هر رشته، استانداردها و کدهای مربوط به آن تعریف شده است.
اگر کسی امروز بخواهد وارد صنعت زیبایی شود، دیگر لازم نیست فقط بگوید:
«میخواهم آرایشگر شوم.»
اول باید از خودش بپرسد:
من دقیقاً به کدام بخش این صنعت علاقه دارم؟
مو؟
میکاپ؟
ابرو؟
مراقبت از پوست؟
آرایش دائم؟
یا یکی از دهها تخصص دیگر؟
به همین دلیل، پیشنهاد من همیشه این است که قبل از انتخاب مسیر، رشتههای مختلف مراقبت و زیبایی را بشناسید و بعد ببینید کدام مسیر با علاقه، استعداد و هدف شغلی شما هماهنگتر است.
امروز برای شناخت رشتههای مختلف میتوانید به آموزشگاههای آزاد فنیوحرفهای مراجعه کنید یا اطلاعات رشتهها و استانداردهای آموزشی را از منابع رسمی سازمان فنیوحرفهای بررسی کنید.
و اگر در انتخاب مسیر سردرگم باشید، من هم بهعنوان کوچ و مشاور صنعت زیبایی میتوانم در این مسیر کنارتان باشم؛ کمک کنم خودتان را بهتر بشناسید، علاقهتان را پیدا کنید و برای ساختن مسیر حرفهایتان آگاهانهتر تصمیم بگیرید.
✨ یادداشت طلایی این بخش
گاهی یک پیشنهاد ساده، میتواند مسیر زندگی آدم را عوض کند.
آن روز رقیه خانم فقط گفت:
«اگر دوست داری، مدرکت را هم بگیر.»
اما برای من، همین پیشنهاد تبدیل شد به یکی دیگر از قدمهای مهم مسیر حرفهای زندگیام.
و من هنوز نمیدانستم این مسیر قرار است مرا به کجا برساند…
از یک اتاق سهمتری تا جایی که دیگر جا برای مشتریها نداشتم
بعد از اسبابکشی، آن اتاق کوچولو را تجهیز کردم و آرایشگریام را راه انداختم.
یک تابلوی بزرگ هم درست کردم و بالای سرِ حیاط نصب کردم:
«آرایشگاه آزاده»
هنوز چند روزی نگذشته بود که کمکم آدمها تابلو را میدیدند و درِ خانهمان را میزدند.
میگفتند:
«بچههامون عروسی دارن، میخوایم عروسشون کنیم.»
و من…
خیلی راحت قبول میکردم.
آن روزها خبری از این همه رقابت اینستاگرامی، فضای مجازی، پیجهای کاری و نمونهکارهای آنلاین نبود که مشتری قبل از آمدن، دهها آرایشگر را با هم مقایسه کند.
حتی گاهی عکسی هم نبود که بتوانیم نمونهکارمان را به مشتری نشان بدهیم.
اما من همان موقع هم یک دوربین عکاسی داشتم.
هر وقت برای کسی کار میکردم، از مدل عکس میگرفتم، عکسها را چاپ میکردم و برای خودم نگه میداشتم.
اگر بخواهم با زبان امروز بگویم، من آن زمان داشتم یک جورهایی تولید محتوای آفلاین انجام میدادم!
عکسهای چاپشدهی کارهایم، نمونهکارهای من بودند.
و همین شد که کمکم کار عروس من شروع شد.
از فامیل و همسایه و آشناهای محله گرفته تا آدمهایی از شهرها و روستاهای اطراف، مشتریها یکییکی بیشتر شدند.
اما یک جایی به خودم گفتم:
«من باید خیلی حرفهایتر بشم.»
وقتی فهمیدم مهارت فقط دست نیست؛ رفتار با مشتری هم هست
وقتی آزاده حدود سه ساله بود، یک سالن پیدا کردم.
من و آزاده پیاده میرفتیم آنجا.
هم کار میکردم، هم پول میدادم و همزمان یاد میگرفتم.
میخواستم بدانم:
چطور باید با مشتری برخورد کنم؟
چطور باید یک مشتری را درست راهنمایی کنم؟
چطور باید کاری کنم که مشتری از من راضی باشد و دوباره برگردد؟
آن روزها شاید هنوز اسمش را «کوچینگ کسبوکار» نمیگذاشتم، اما داشتم از دل بازار یاد میگرفتم که یک آرایشگر حرفهای فقط کسی نیست که کار دستش خوب باشد.
رفتار، ارتباط، مشتریمداری و یادگیری مداوم هم بخشی از حرفهای شدن است.
و اتفاق بزرگتر این بود…
آرایشگاه سهمتری من، آرامآرام با کار کردن و مشتری ساختن، تبدیل شد به یک آرایشگاه ۱۵ متری.
آنقدر شناخته شده بودم و آنقدر کار عروس میگرفتم که دیگر در همان فضای کوچک، مشتریهایم جا نمیشدند!
اما داستان برای من فقط به بیشتر شدن مشتری ختم نشد.
من شروع کردم به آموزش دادن.
به آدمهایی در روستاها و شهرهای مختلف، آرایشگری یاد دادم و خیلی از آنها بعد از یادگیری، برای خودشان یک کسبوکار راه انداختند و تبدیل به یک منبع درآمد شدند.
و شاید آنجا بود که یک اتفاق مهم در مسیر زندگی من افتاد:
من فقط دیگر آرایشگر نبودم.
داشتم تبدیل میشدم به کسی که میتواند مهارتش را به دیگری منتقل کند و به او کمک کند روی پای خودش بایستد.
✨ یادداشت طلایی من
گاهی رشد یک کسبوکار از بزرگ کردن فضا شروع نمیشود؛
از بزرگ کردن مهارت، ارتباط و نگاه صاحب آن کسبوکار شروع میشود.
من از یک اتاق سهمتری شروع کردم؛
اما کمکم چیزی بزرگتر از یک آرایشگاه ساختم:
اعتماد، مشتری، مهارت و آدمهایی که خودشان توانستند از این حرفه درآمد بسازند.
و این، تازه شروع بخش دیگری از مسیر من بود…
من مشتریهایم را از روی نامی که صدایم میزنند میشناسم
یکی از جالبترین و شیرینترین قسمتهای ۳۲ سال کار من، چیزی است که شاید برای خیلیها عجیب باشد:
من بعضی از مشتریهایم را از روی اسمی که صدایم میزنند، میشناسم!
وقتی کارم را در محلهی بلوار شمشیربند ساری شروع کردم، همسایهها و قدیمیهای محله، من را به نام دختر اولم صدا میزدند:
«مادر آزاده»
زنهایی که آن روزها جوانتر بودند و امروز شاید ۶۰ یا ۶۵ ساله شدهاند، هنوز هم وقتی من را میبینند، میگویند:
«مادر آزاده!»
و من با شنیدن همین دو کلمه، یک عالمه خاطره در ذهنم زنده میشود.
بعدها که سالها گذشت، دخترها و عروسهای همان خانوادهها وارد زندگی من شدند.
این نسل، من را با نام خانوادگی همسرم صدا میکردند:
«خانم مجیدیان»
وقتی کسی من را «خانم مجیدیان» صدا میزند، خیلی وقتها میفهمم که با نسل دوم مشتریهای من طرف هستم؛ دخترها و عروسهای همان خانوادههایی که سالها قبل در همین محله میشناختم.
و امروز…